راه و رسم زندگی

داستان های کوچک

جهان هراسناک

۲۹۹ بازديد

( این بخش رو حتما بخونید و نظراتتونو بگین . برای بخش نظرات نیازی به ثبت نام نیست)

به نام خدا
.............

نور خیره کننده ای نزدیک زمین شد ؛ صدای دلخراش می آمد ؛ به زمین فرونشست و همه جا را خاکی کرد، دری بزرگ باز شد و یکی با ظاهر عجیب از آن بیرون آمد . حدس میزدم که او کی باشد.

نگاهش که سمت من چرخید ؛ نزدیکم آمدو پرسید: تو کی هستی؟

با صدایی که در مایه های تعجب بود گفتم : من یک انسانم از سال 1450

گفت : من هم یک مسافرم ، با ماشین زمانیکه پدرم اختراع کرد به سال های مختلف سفر میکنم

با هیجان گفتم: واقعا؟ چه جالب!

سری به نشانه ی مثبت تکان داد.با لبخند گفتم : منتظرت بودم

او هم ادامه داد: حالا بگو ببینم ما الان کجا هستیم؟

با این حرفش به فکر فرو رفتم ؛ آنقدری که دوباره گفت : میشه بگی اینجا کجاست؟

سکوت  اندکی کردمو به اطرافم خیره شدم ؛گوشه ای نشستم و سکوتم  را شکستم و گفتم : (اینجا کجاست؟

اینجا دنیای بزرگیست ... شاید کوچک...گاهی گرد..گاهی زیبا و قشنگ و گاهی سرد... اینجا دنیای خیلی هاست...دنیای کوه ها؛ دنیای سبز ...آبی...دنیای خانه های رنگارنگ؛ اینجا جاییست که خورشید طلوع میکند و ماه شب ها از راه می رسد .

اینجا زندیگی انسانهاست ، یکی با کیفش میرود؛ یکی با دوچرخه اش برمیگردد ؛ یکی با ماشینش دور میشود و یکی با هواپیما دنیا را دور می زند ؛ خانه ای آتش میگیرد و خانه ای ساخته میشود . یکی در اوج شب ستاره ها را میشماردو یکی روی سقف ستاره ها را می کشد .

آشنا و غریب ، ثروتمند و فقیر ، خانواده دارو یتیم، اینجا همه چیز ممکن است؛ اینجا یا آنجا فرقی ندارد. همه چیز اتفاق می افتد زندگی دور دنیا می چرخد ؛ انسان ها گاهی بیش از آنچه فکر میکنند بزرگ میشوند و گاهی ساده کوچک میشوند ؛ ساده اسیر میشوند و ساده خیالبافی میکنند...)

آدم فضایی کنارم نشسته بود و به من گوش میداد و هرچند گاهی سری تکان میداد . ادامه دادم :( چرخ و فلک می چرخد و نوبت بزرگ شدن به کسانی می رسد که کوچک بودند و بزرگ شدگان نیز کوچک میشوند.

همه بدنبال زندگی و راحتی در تلاشند یا عده ای میجنگند ؛ زندگی برای عده ای یعنی پول یا بهتر بگویم پول برای آنها زندگی می سازد ولی چون ساده فکر میکنند ساده شکست می خورند.

در دنیای هستی که هیچ کس از چیزی که دارد راضی نیست و همیشه بزرگترش را میخواهد . دنیای که انسان هایش سر راهشان از اتفاقای قشنگی که می افتد بی خبر میشوند و فقط مقصد را میبینند ؛ همین لبخند را به زور می زنند . زندگی شده دود غلیظ ماشین اتوبوس ترافیک ؛ دعوا و نزاع و تصادف و کارهایی که لازم به انجامش نیست .

آنوقت ؛ نمیدانم ؛ به این دنیا خوش آمدی یا... بیخیال.

عقربه ها مسابقه می دهند و شصت ساعت یک ثانیه خلاصه میشود . هر ساعت هزاران کودک می آیند و هزاران پیر میروند . عده ای بیمار میشوند که هیچ امیدی برای آن ها نیست و آنوقت انسان هایی که سالم اند همین روز خوب را فراموش کرده اند و به امید فردایی پر نشاط اوج میگیرند و پرواز میکنند .آن ها دوست دارند فقط اوج بگیرند تا فاصله ها را بیشتر کنند ولی حقیقت این است انسانها هیچوقت نمی فهمند زندگی همان جایی بود که بودند...

و همانطور ابر ها میروند ؛ پرنده های میروند؛ انسانها میروند...سالها میگذرد و دیگر یادشان میرود اینجا کجاست!

همه از زندگی میترسند طوری که مرگ خیلی راحتر از زندگی میشود

و این دنیای بود که انسانها ساختند...)

صدای دلخراش دوباره به گوشم رسید ، مسافر از زمین دور شدو رفت...اندازه یک نقطه شد . به گمانم از انسانها بدش آمده بود . او رفت و یادداشتی از او مانده بود و نوشته بود: " کیف نو ، کفش نو، روزی از نو و جهانی هراسناک و کهنه و سالهای سال به همین روال...خداحافظ"

زندگی زیباست

زشتی های آن تقصیر ماست

 در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست

زندگی آب روانست روان میگذرد

آنچه تقدیر منو توست همان میگذرد


Hoping to meet the passenger