سه شنبه ۲۵ تیر ۹۸

nahr

داستان های کوچک

آدم فضایی

۳۱ بازديد
آدم فضایی


نور خیره کننده ای نزدیک زمین شد؛
صدای دلخراش می آمد؛ به زمین فرو نشست و همه جا را خاکی کرد. دری بزرگ باز شد و یکی با ظاهر عجیب از آن بیرون آمد .
حدس میزدم که او کی باشد . از من پرسید:"تو کی هستی؟" با صدایی که در مایه های تعجب بود گفتم:"من یک انسانم از سال 1450..." گفت:"من هم از کهکشان دیگری آمده ام!" من:"واقعا ؟! یعنی تو فضایی هستی؟"
سری به نشونه ی مثبت تکان داد؛ با لبخند گفتم:"منتظرت بودم..."
او هم ادامه داد:"حالا بگو ببینم اینجا کجاست؟" سکوت اندکی کردم و به اطرافم خیره شدم...گوشه ای نشستم و سکوتم را شکستم:"اینجا کجاست؟
اینجا دنیای بزرگیست...شاید کوچک...گاهی گرد...گاهی زیبا و قشنگ و گاهی سرد...
اینجا دنیای خیلیاس...دنیای سبز...آبی؛ دنیای خانه های رنگارنگ؛اینجا جاییست که خورشید طلوع میکند و ماه شب ها از راه میرسد...
اینجا زندگی انسان هاست.یکی با کیفش میرود یکی با دوچرخه اش برمیگردد؛ یکی با ماشینش دور میشود و یکی با هواپیما دنیا را دور میزند؛ خانه ای آتش میگیرد و خانه ای ساخته میشود. یکی در اوج شب؛ ستاره هارا میشماردو یکی روی سقف ستاره هارا می کشد.آشنا و غریب ؛ ثروتمندو فقیر؛ خانواده دارو یتیم؛ اینجا همه چیز ممکن است؛اینجا یا آنجا؛فرقی ندارد. 
همه چیز اتفاق می افتد زندگی دور دنیا میچرخد.انسانها گاهی بیش از آنچه فکر میکنند بزرگ میشوند و گاهی ساده کوچک میشوند؛
ساده اسیر میشوند و ؛
ساده خیالبافی می کنند..."
آدم فضایی کنارم نشسته بود و به من گوش میداد و هر چند گاهی سری تکان میداد. ادامه دادم"...چرخ و فلک میچرخد و نوبت بزرگ شدن به کسانی میرسد که کوچک بودند و بزرگ شدگان نیز کوچک میشوند. همه بدنبال زندگی و راحتی در تلاشند یا عده ای می جنگند. زندگی برای عده ای یعنی پول یا بهتر بگویم پول برای آنها زندگی می سازد ولی چون ساده فکر میکنند ساده شکست میخورند.
در دنیایی هستی که هیچکس از چیزی که دارد راضی نیست و همیشه بزرگترش را میخواهد. دنیایی که انسانهایش سر راهشان از اتفاقای قشنگی که می افتد بی خبر میشوند و فقط مقصد را میبینند؛ همین لبخند را به زور می زنند . زندگی شده دود غلیظ ماشین اتوبوس ترافیک. دعوا و نزاع و تصادف و کار هایی که لازم به انجامش نیست...
آنوقت نمیدانم؛ به این دنیا خوش آمدی یا؛ بیخیال...
عقربه ها مسابقه میدهند و شصت ساعت یک ثانیه خلاصه میشود هر ساعت هزاران کودک می آیند و هزاران پیر میروند.عده ای بیمار میشوند که هیچ امیدی برای آنها نیستو ، آنوقت انسانهایی که سالم اند همین روز خوب را فراموش کرده اند و به امید فردایی پر نشاط اوج میگیرند و پرواز میکنند...
آن ها دوست دارند فقط اوج بگیرند تا فاصله هارا بیشتر کنند ولی حقیقت این است انسان ها هیچوقت نمی فهمند
زندگی همان جایی بود که بودند...
و همانطور ابر ها میروند؛ پرنده ها میروند؛ انسانها میروند...
سال ها میگذردو دیگر یادشان میرود اینجا کجاست...
همه از زندگی میترسند طوریکه مرگ خیلی راحتتر از زندگی میشود
واین؛ دنیایی بود که انسانها ساختند."
.
.
.
صدای دلخراش دباره به گوشم رسید؛ سفینه از زمین بلند شدو دور رفت ...اندازه ی یک نقطه شد.به گمانم از انسانها بدش آمده بود. او
رفت و یادداشتی از او مانده بود و نوشته بود:" کیف نو ؛ کفش نو ؛ روزی از نو و جهانی هراسناک و کهنه و سال های سال به همین روال ، خداحافظ."
زندگی زیباست
زشتی های آن تقصیر ماست
در مسیرش هر چه نازیباست آن تدبیر ماست
زندگی آب روانست روان میگذرد
آنچه تقدیر منو توست همان میگذرد


"پایان"

تابستون

۳۵ بازديد
نزدیک تابستونه وکم کم همه به فکر نصب کولرن . یکی دنبال چند کیسه گوجه سبز هست تا از اونا عکس بگیره و بذاره تو صفحه ی مجازی و زیرش بنویسه خوشبختی یعنی آلوچه و... چند نفرم زیرش کامنت بذاره منم میخوام و کوفتت بشه و خلاصه زبون چندین نفر آویزون بشه... و هیاهوی هزاران هزار نفر که زیر گرما کار میکنن و دغدغه ی هزاران هزار دخترو زن که زیر گرما باید شالشونو محکم ببندند...
و چندین نفر که باید شروع کنند استخرشونو پر کنند یا یخچالو پر کنند از بستنی دیگه باید در مواقع نیاز به آب سرد چند تکه یخ هم تو برفک گذاشت.دیگه مثل زمستون نیست که بلافاصله که از حموم در اومدی از سرما نتونی حرکت کنی الان بعد از حموم باید چند کیلومتر دویید تا گرمای تنت خنک بشه .
کم کم بحث ما با بالش شب شروع میشه. یک دیقه آدموخنک میکنه بعد گرم میشه روی اونیکی بالشو برمیگردونیم تا خنک بشیم اونم فقط به مدت یک دیقه... و همینطور تا صبح. و بدترینش اینه که مگس ها به خونه ها هجوم میارند و من بعضی شب ها تو اون هوای گرم و طاقت فرسا باید یه ملافه روم بکشم تا مگسه روی تنم وز نکنه و همینطور روز ها هم باید با اونا بجنگیم .
کلا ما اینجوریم وقتی زمستونه دلمون برای تابستون تنگ میشه و تو تابستونم تازه قدر زمستونو میدونیم.
من:"دیگه تو رو نمیدونم ولی من برای شروع تابستون هیچ ذوق و شوقی ندارم."
تابستون:"منم ذوق و شوق دیدن تو رو"
چند کیسه گوچه سبز:"منم"
یخچال و بستنی:"منم"
بالش:" منم ذوق و شوق دیدنت رو ندارم"
ملافه:"منم"
سقف:"منم"
گوشه دیوار که پر تار عنکبوت شده:"منم"
و همینطور به خیالاتم ادامه میدم....

گالری عکس

گالری تصاویر

ابزار امتیاز دهی