آرشیو خرداد ماه 1398

داستان های کوچک

تابستون

۲۰۹ بازديد
نزدیک تابستونه وکم کم همه به فکر نصب کولرن . یکی دنبال چند کیسه گوجه سبز هست تا از اونا عکس بگیره و بذاره تو صفحه ی مجازی و زیرش بنویسه خوشبختی یعنی آلوچه و... چند نفرم زیرش کامنت بذاره منم میخوام و کوفتت بشه و خلاصه زبون چندین نفر آویزون بشه... و هیاهوی هزاران هزار نفر که زیر گرما کار میکنن و دغدغه ی هزاران هزار دخترو زن که زیر گرما باید شالشونو محکم ببندند...
و چندین نفر که باید شروع کنند استخرشونو پر کنند یا یخچالو پر کنند از بستنی دیگه باید در مواقع نیاز به آب سرد چند تکه یخ هم تو برفک گذاشت.دیگه مثل زمستون نیست که بلافاصله که از حموم در اومدی از سرما نتونی حرکت کنی الان بعد از حموم باید چند کیلومتر دویید تا گرمای تنت خنک بشه .
کم کم بحث ما با بالش شب شروع میشه. یک دیقه آدموخنک میکنه بعد گرم میشه روی اونیکی بالشو برمیگردونیم تا خنک بشیم اونم فقط به مدت یک دیقه... و همینطور تا صبح. و بدترینش اینه که مگس ها به خونه ها هجوم میارند و من بعضی شب ها تو اون هوای گرم و طاقت فرسا باید یه ملافه روم بکشم تا مگسه روی تنم وز نکنه و همینطور روز ها هم باید با اونا بجنگیم .
کلا ما اینجوریم وقتی زمستونه دلمون برای تابستون تنگ میشه و تو تابستونم تازه قدر زمستونو میدونیم.
من:"دیگه تو رو نمیدونم ولی من برای شروع تابستون هیچ ذوق و شوقی ندارم."
تابستون:"منم ذوق و شوق دیدن تو رو"
چند کیسه گوچه سبز:"منم"
یخچال و بستنی:"منم"
بالش:" منم ذوق و شوق دیدنت رو ندارم"
ملافه:"منم"
سقف:"منم"
گوشه دیوار که پر تار عنکبوت شده:"منم"
و همینطور به خیالاتم ادامه میدم....