داستان

داستان های کوچک

یک روز برفی

۴۷۲ بازديد
پاییز به پایان رسیده بود . حال نوبت فصل دیگریست ، درست زمانی که به برگ های نوازنده دل بسته بودم ؛ درست زمانیکه با صدای باران لبخند میزدم ...
تمام شد.
آهسته قدم برمیداشتم و تصور میکردم ؛ طعم پاییز را میچشیدم اما واقعیت ، چیز دیگری را بیان میکرد.
حال، می خواهم وارد دنیایی جدید شوم ، نمیدانم از کدام راه شروع کنم  اما میروم تا وقتی که پیدایش کنم . راه تا دلم میخواست برایم بی انتها بود؛ همانند آسمان!
سرم را به آرامی بالا گرفتم ، ندایی با نسیم سرد زمزمه کرد:"همیشه نگاهت به آن بالا باشد ، تا دلت از دلواپسی ها نگیرد"
 لبخندی به لبم نشست ، چیزی که باعث میشد حرف هایم  را با این دنیای جدید آغاز کنم:
"زمستانم باش
از یادم ببر
که پاییز من ؛پاییز خوبی بود
شب هنگام پر از برگ های خزان
و فردایش؛دیگر نبود..."
 با اینکه پاییز من به پایان رسیده است ، رویاهایم را رها نمیکنم ؛ به دنبال نشانه ها میروم تا اینکه به آرامش برسم . ناامید نمیشوم چون در سردترین روز های زندگیم هم ، حتما دستان گرمی وجود دارند که دستانم را محکم بگیرند و امیدوارم کنند . چشمانم را به آرامی بستم...
 حس میکردم ، وزش باد ؛ پاهای ایستاده ؛ دست های به هم وصل شده ؛ همه را حس میکردم .
همه جا روشن است ، سفید !
به خاطراتم برمی گشتم ؛ آینه ای روبرویم ظاهر شد ،و دیدم ؛ کسی که که هیچوقت تا به حال با دقت ندیده بودمش . چهره ای که در حسرت برگ های زرد و بارانی دوباره در او دیده میشد.
آن لحظه ناراحت شدم که چقدر خودم را می رنجاندم به خاطر کار های که کرده بودم از خودم عذرخواهی کردم
و قول دادم ، که هیچوقت پا روی دل خود نگذارم و بیشتر لبخند بزنم ...
دیگر ، ردی از آن آینه باقی نمانده بود ، چون رفته بود ؛ رفته بود چون به من اعتماد کرده بود و میدانست من روی قولی  که دادم می ایستم و دلش را نمی شکنم.
چشانم را گشودم ، نم نمه ای بدون بال فرود می آمد , روی گونه هایم می لغزید ، صورتم را نوازش میداد، نوازنده ای دیگر از خدای غزل ؛ دانه های برف...دانه ای که دنیا را بی هیاهو در دستانش میگیرد .زمستان بهار دیگریست که آرام میکند ، عقل ها را با سفیدی اش .
اکنون رویاهایم را نشانه گرفته ام و رهایش نمی کنم چون میدانم وقتی غرق این دانه های آرامشم ؛ موقع رفتن ، رد پا میگذارم ، هر موقع خواستم برمیگردم و هر موقع خواستم ادامه میدهم ...

تابستون

۵۵۷ بازديد
نزدیک تابستونه وکم کم همه به فکر نصب کولرن . یکی دنبال چند کیسه گوجه سبز هست تا از اونا عکس بگیره و بذاره تو صفحه ی مجازی و زیرش بنویسه خوشبختی یعنی آلوچه و... چند نفرم زیرش کامنت بذاره منم میخوام و کوفتت بشه و خلاصه زبون چندین نفر آویزون بشه... و هیاهوی هزاران هزار نفر که زیر گرما کار میکنن و دغدغه ی هزاران هزار دخترو زن که زیر گرما باید شالشونو محکم ببندند...
و چندین نفر که باید شروع کنند استخرشونو پر کنند یا یخچالو پر کنند از بستنی دیگه باید در مواقع نیاز به آب سرد چند تکه یخ هم تو برفک گذاشت.دیگه مثل زمستون نیست که بلافاصله که از حموم در اومدی از سرما نتونی حرکت کنی الان بعد از حموم باید چند کیلومتر دویید تا گرمای تنت خنک بشه .
کم کم بحث ما با بالش شب شروع میشه. یک دیقه آدموخنک میکنه بعد گرم میشه روی اونیکی بالشو برمیگردونیم تا خنک بشیم اونم فقط به مدت یک دیقه... و همینطور تا صبح. و بدترینش اینه که مگس ها به خونه ها هجوم میارند و من بعضی شب ها تو اون هوای گرم و طاقت فرسا باید یه ملافه روم بکشم تا مگسه روی تنم وز نکنه و همینطور روز ها هم باید با اونا بجنگیم .
کلا ما اینجوریم وقتی زمستونه دلمون برای تابستون تنگ میشه و تو تابستونم تازه قدر زمستونو میدونیم.
من:"دیگه تو رو نمیدونم ولی من برای شروع تابستون هیچ ذوق و شوقی ندارم."
تابستون:"منم ذوق و شوق دیدن تو رو"
چند کیسه گوچه سبز:"منم"
یخچال و بستنی:"منم"
بالش:" منم ذوق و شوق دیدنت رو ندارم"
ملافه:"منم"
سقف:"منم"
گوشه دیوار که پر تار عنکبوت شده:"منم"
و همینطور به خیالاتم ادامه میدم....