باز باران

داستان های کوچک

پاییز دیگر

۴۹ بازديد
من میشناسمش همانی که اشک هایم زیر غصه هایش گم می شوند 
وقتی میبینمش ؛ خورشید ؛ نورش کم رنگ است و پشت ابر ها پنهان
درخت ها رنگ عاشقانه به خود میگیرند همان رنگ هایی که در رگ برگ هاست
همان برگ هایی که ساده میشکنند 
دیگر کم کم آن پاییز کم شده 
دیگر ابر ها دیگر درخت ها دیگر برگ ها...
دیگر به وقتش نمیرسند به داد دل ؛دیگر به وقتش نمیشوند عاشق.
مثل قدیم ها دیگر باران عمیق نمی بارد.
انگار همین دیروز بود
بوی مهرو 
تماشای گل های پاییزی
و کوچ پرنده ها در هوای غروب و خورشید سرخ
و از آن طرف رسیدن ابرها؛
آرام آرام...
و چشم دوختن چشم های بی قرار سمت آسمان
همان بی قرار ها ،که چتر هایشان می مانند در لانه و خود
زیر آسمان زیر ابر ها...
همان چتر ها هنوز در خانه مانده اند 
همان چشم ها پشت پنجره انتظار میکشند 
چقدر انتظار می کشند...
مگر می رسد باران؟
انگار همین دیروز بود...
شب، هنگام خواب بوی خاک می آمد از پنجره نیمه باز؛
خاک نم ناک و آغشته با اشک های باران...
پاییز انگار دلگیرتر شده؛
و انگار دیگر نمیشناسمش...
آن همه زیبایی کجاست؟!
کجاست آن همه دلگرمی که آدم ها درین هوای سرد سردترند...
اینبار تنها برگ ها خشک میشوند 
قطره ها هم به شیشه پنجره نمیزنند
یادش بخیر 
انگار همین دیروز بود
هوایی که من دوستش داشتم و ای کاش برسد آن هوایی که دل ها 
آرام میگیرند با او.
ای کاش روزی بروم سمت آسمان...
پیدایش کنم و بگویم از چه دلتنگ شدی؟
کی میباری تو...؟
تا کی چشم بدوزم من
من و دیگر انسان ها 
گل های پاییزی و گنجشک ها 
سمت آسمان...