خورشید

داستان های کوچک

پاییز دیگر

۱۱۸ بازديد
من میشناسمش همانی که اشک هایم زیر غصه هایش گم می شوند 
وقتی میبینمش ؛ خورشید ؛ نورش کم رنگ است و پشت ابر ها پنهان
درخت ها رنگ عاشقانه به خود میگیرند همان رنگ هایی که در رگ برگ هاست
همان برگ هایی که ساده میشکنند 
دیگر کم کم آن پاییز کم شده 
دیگر ابر ها دیگر درخت ها دیگر برگ ها...
دیگر به وقتش نمیرسند به داد دل ؛دیگر به وقتش نمیشوند عاشق.
مثل قدیم ها دیگر باران عمیق نمی بارد.
انگار همین دیروز بود
بوی مهرو 
تماشای گل های پاییزی
و کوچ پرنده ها در هوای غروب و خورشید سرخ
و از آن طرف رسیدن ابرها؛
آرام آرام...
و چشم دوختن چشم های بی قرار سمت آسمان
همان بی قرار ها ،که چتر هایشان می مانند در لانه و خود
زیر آسمان زیر ابر ها...
همان چتر ها هنوز در خانه مانده اند 
همان چشم ها پشت پنجره انتظار میکشند 
چقدر انتظار می کشند...
مگر می رسد باران؟
انگار همین دیروز بود...
شب، هنگام خواب بوی خاک می آمد از پنجره نیمه باز؛
خاک نم ناک و آغشته با اشک های باران...
پاییز انگار دلگیرتر شده؛
و انگار دیگر نمیشناسمش...
آن همه زیبایی کجاست؟!
کجاست آن همه دلگرمی که آدم ها درین هوای سرد سردترند...
اینبار تنها برگ ها خشک میشوند 
قطره ها هم به شیشه پنجره نمیزنند
یادش بخیر 
انگار همین دیروز بود
هوایی که من دوستش داشتم و ای کاش برسد آن هوایی که دل ها 
آرام میگیرند با او.
ای کاش روزی بروم سمت آسمان...
پیدایش کنم و بگویم از چه دلتنگ شدی؟
کی میباری تو...؟
تا کی چشم بدوزم من
من و دیگر انسان ها 
گل های پاییزی و گنجشک ها 
سمت آسمان...
 

پاییز

۳۱۴ بازديد

موقعی که خورشید طلوع می کند ؛ یا می خوابم و رویاهایم را تماشا می کنم ، یا بیدار می شوم و بدنبال رویاهایم میروم...
اما امروز خورشید را ندیدم؛ ندای روحم باز نوازشم می کند و زمزمه وار می گوید: پاییز است ؛ خورشید هم دلش می گیرد حتی اگر بارانی نباشد...
خورشید نبود ولی هوا روشن بود ؛ انگار هم حاضر و هم غایب بود...زمزمه های دلم با دیده هایم گره میخورد و تمام پنهان ها برایم آشکار میشوند؛حس می کنم یکی با من ، همه جا می آید.
قدم هایم را آرام بر میدارم تا آرام آرم دور شوم ؛ از خانه و خانواده ، از چهره ها و از خودم ، و می رفتم و میرفتم ، از صفحه ای به صفحه ای ، از شهری به شهری ، زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند.
نگاهم را به اطرافم دوختم ، امروز من از سایه ام هم دور شده ام . دوباره به آسمان زل زدم ، خورشید هنوز هم پشت ابرهاست...تماشا می کردم کسانی را که بدون چتر می رفتند ؛به غیر از من کسانی هم بودند که منتظر خورشید بودند.
دیگر به آخر خط رسیده بودم ، به دشتی پر از برگ های جامانده درخت . نشستم و گفتم : از چه دلتنگ شدی؟!
ناگهان صدای خوش آهنگی گفت : خواهان شبم اما ، ماه بودن خصلتم نیست...
نوری غم انگیز دشت را فرا گرفت . سایه ام را تماشا می کردم و می شنیدم ، صدایی که از ته دل می گفت و افسوس می خورد؛ انگار دشت چشم فرو می بست...
همیشه فکر می کردم ،هیچ کس به اندازه خورشید خوشبخت نیست...اما امروز دیده هایم چیز دیگری می گوید ؛ آری ، ماه ، آرزوی خورشید است و چه بد که این آرزو ناکام است. در دلم می خوانم: شاید خورشید هم آرزوی ماه باشد؟! 
خورشید انگار ندای دلم را شنیده بود ؛ چون با خیال آسوده غروب می کرد‌؛ مثل کودکی که سیر می خوابد...
با لبخند تلخی گفتم: چرا آخر هر قصه باید رفت؟
آوای خورشید گفت: برگشتن به جایگاهی که میخواهیم پایان قصه میشود...
پرسیدم: جایگاهی که میخواهیم؟
گفت: آری ، ما سرنوشتمان را ، خودمان می سازیم...
حالا میفهمم که چرا غروب خورشید غمگین است ؛ چون رویای بزرگ ناکام دارد، تنهاست و آغوشی ندارد.
آری پاییز ، کار خودش را کرد ...
شب بود ، کنار پنچره ایستاده بودم ؛ زمزمه وار گفتم: سلام ای ماه ! خورشید گفت اگر ماه را دیدی سلامم را برسان ؛ چون نه می تواند ماه را ببیند
و نه می تواند ماه باشد ، خوشبحالت که چقدر خورشید دوستت دارد.