متن ادبی

داستان های کوچک

جهان هراسناک

۱۳۳ بازديد

( این بخش رو حتما بخونید و نظراتتونو بگین . برای بخش نظرات نیازی به ثبت نام نیست)

به نام خدا
.............

نور خیره کننده ای نزدیک زمین شد ؛ صدای دلخراش می آمد ؛ به زمین فرونشست و همه جا را خاکی کرد، دری بزرگ باز شد و یکی با ظاهر عجیب از آن بیرون آمد . حدس میزدم که او کی باشد.

نگاهش که سمت من چرخید ؛ نزدیکم آمدو پرسید: تو کی هستی؟

با صدایی که در مایه های تعجب بود گفتم : من یک انسانم از سال 1450

گفت : من هم یک مسافرم ، با ماشین زمانیکه پدرم اختراع کرد به سال های مختلف سفر میکنم

با هیجان گفتم: واقعا؟ چه جالب!

سری به نشانه ی مثبت تکان داد.با لبخند گفتم : منتظرت بودم

او هم ادامه داد: حالا بگو ببینم ما الان کجا هستیم؟

با این حرفش به فکر فرو رفتم ؛ آنقدری که دوباره گفت : میشه بگی اینجا کجاست؟

سکوت  اندکی کردمو به اطرافم خیره شدم ؛گوشه ای نشستم و سکوتم  را شکستم و گفتم : (اینجا کجاست؟

اینجا دنیای بزرگیست ... شاید کوچک...گاهی گرد..گاهی زیبا و قشنگ و گاهی سرد... اینجا دنیای خیلی هاست...دنیای کوه ها؛ دنیای سبز ...آبی...دنیای خانه های رنگارنگ؛ اینجا جاییست که خورشید طلوع میکند و ماه شب ها از راه می رسد .

اینجا زندیگی انسانهاست ، یکی با کیفش میرود؛ یکی با دوچرخه اش برمیگردد ؛ یکی با ماشینش دور میشود و یکی با هواپیما دنیا را دور می زند ؛ خانه ای آتش میگیرد و خانه ای ساخته میشود . یکی در اوج شب ستاره ها را میشماردو یکی روی سقف ستاره ها را می کشد .

آشنا و غریب ، ثروتمند و فقیر ، خانواده دارو یتیم، اینجا همه چیز ممکن است؛ اینجا یا آنجا فرقی ندارد. همه چیز اتفاق می افتد زندگی دور دنیا می چرخد ؛ انسان ها گاهی بیش از آنچه فکر میکنند بزرگ میشوند و گاهی ساده کوچک میشوند ؛ ساده اسیر میشوند و ساده خیالبافی میکنند...)

آدم فضایی کنارم نشسته بود و به من گوش میداد و هرچند گاهی سری تکان میداد . ادامه دادم :( چرخ و فلک می چرخد و نوبت بزرگ شدن به کسانی می رسد که کوچک بودند و بزرگ شدگان نیز کوچک میشوند.

همه بدنبال زندگی و راحتی در تلاشند یا عده ای میجنگند ؛ زندگی برای عده ای یعنی پول یا بهتر بگویم پول برای آنها زندگی می سازد ولی چون ساده فکر میکنند ساده شکست می خورند.

در دنیای هستی که هیچ کس از چیزی که دارد راضی نیست و همیشه بزرگترش را میخواهد . دنیای که انسان هایش سر راهشان از اتفاقای قشنگی که می افتد بی خبر میشوند و فقط مقصد را میبینند ؛ همین لبخند را به زور می زنند . زندگی شده دود غلیظ ماشین اتوبوس ترافیک ؛ دعوا و نزاع و تصادف و کارهایی که لازم به انجامش نیست .

آنوقت ؛ نمیدانم ؛ به این دنیا خوش آمدی یا... بیخیال.

عقربه ها مسابقه می دهند و شصت ساعت یک ثانیه خلاصه میشود . هر ساعت هزاران کودک می آیند و هزاران پیر میروند . عده ای بیمار میشوند که هیچ امیدی برای آن ها نیست و آنوقت انسان هایی که سالم اند همین روز خوب را فراموش کرده اند و به امید فردایی پر نشاط اوج میگیرند و پرواز میکنند .آن ها دوست دارند فقط اوج بگیرند تا فاصله ها را بیشتر کنند ولی حقیقت این است انسانها هیچوقت نمی فهمند زندگی همان جایی بود که بودند...

و همانطور ابر ها میروند ؛ پرنده های میروند؛ انسانها میروند...سالها میگذرد و دیگر یادشان میرود اینجا کجاست!

همه از زندگی میترسند طوری که مرگ خیلی راحتر از زندگی میشود

و این دنیای بود که انسانها ساختند...)

صدای دلخراش دوباره به گوشم رسید ، مسافر از زمین دور شدو رفت...اندازه یک نقطه شد . به گمانم از انسانها بدش آمده بود . او رفت و یادداشتی از او مانده بود و نوشته بود: " کیف نو ، کفش نو، روزی از نو و جهانی هراسناک و کهنه و سالهای سال به همین روال...خداحافظ"

زندگی زیباست

زشتی های آن تقصیر ماست

 در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست

زندگی آب روانست روان میگذرد

آنچه تقدیر منو توست همان میگذرد


Hoping to meet the passenger

پاییز

۶۶ بازديد

موقعی که خورشید طلوع می کند ؛ یا می خوابم و رویاهایم را تماشا می کنم ، یا بیدار می شوم و بدنبال رویاهایم میروم...
اما امروز خورشید را ندیدم؛ ندای روحم باز نوازشم می کند و زمزمه وار می گوید: پاییز است ؛ خورشید هم دلش می گیرد حتی اگر بارانی نباشد...
خورشید نبود ولی هوا روشن بود ؛ انگار هم حاضر و هم غایب بود...زمزمه های دلم با دیده هایم گره میخورد و تمام پنهان ها برایم آشکار میشوند؛حس می کنم یکی با من ، همه جا می آید.
قدم هایم را آرام بر میدارم تا آرام آرم دور شوم ؛ از خانه و خانواده ، از چهره ها و از خودم ، و می رفتم و میرفتم ، از صفحه ای به صفحه ای ، از شهری به شهری ، زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند.
نگاهم را به اطرافم دوختم ، امروز من از سایه ام هم دور شده ام . دوباره به آسمان زل زدم ، خورشید هنوز هم پشت ابرهاست...تماشا می کردم کسانی را که بدون چتر می رفتند ؛به غیر از من کسانی هم بودند که منتظر خورشید بودند.
دیگر به آخر خط رسیده بودم ، به دشتی پر از برگ های جامانده درخت . نشستم و گفتم : از چه دلتنگ شدی؟!
ناگهان صدای خوش آهنگی گفت : خواهان شبم اما ، ماه بودن خصلتم نیست...
نوری غم انگیز دشت را فرا گرفت . سایه ام را تماشا می کردم و می شنیدم ، صدایی که از ته دل می گفت و افسوس می خورد؛ انگار دشت چشم فرو می بست...
همیشه فکر می کردم ،هیچ کس به اندازه خورشید خوشبخت نیست...اما امروز دیده هایم چیز دیگری می گوید ؛ آری ، ماه ، آرزوی خورشید است و چه بد که این آرزو ناکام است. در دلم می خوانم: شاید خورشید هم آرزوی ماه باشد؟! 
خورشید انگار ندای دلم را شنیده بود ؛ چون با خیال آسوده غروب می کرد‌؛ مثل کودکی که سیر می خوابد...
با لبخند تلخی گفتم: چرا آخر هر قصه باید رفت؟
آوای خورشید گفت: برگشتن به جایگاهی که میخواهیم پایان قصه میشود...
پرسیدم: جایگاهی که میخواهیم؟
گفت: آری ، ما سرنوشتمان را ، خودمان می سازیم...
حالا میفهمم که چرا غروب خورشید غمگین است ؛ چون رویای بزرگ ناکام دارد، تنهاست و آغوشی ندارد.
آری پاییز ، کار خودش را کرد ...
شب بود ، کنار پنچره ایستاده بودم ؛ زمزمه وار گفتم: سلام ای ماه ! خورشید گفت اگر ماه را دیدی سلامم را برسان ؛ چون نه می تواند ماه را ببیند
و نه می تواند ماه باشد ، خوشبحالت که چقدر خورشید دوستت دارد.