متن ادبی

داستان های کوچک

باران

۵۶ بازديد
به تو من خیره میگردم
به این جنگل 
به این برکه 
به خط نور
به این باران
نوشته های شاعرانه بنده ات را میزنم ورق 
که میخواند : آسمان مال من است...
کجای دنیایم، نمیدانم نه ، اما با اشک های این ابر ها ، من نزدیکم به تو...


دلم میخواهد باد چترم را ببرد
و دوست دارم فقط تماشا کنم ؛ وقتی حسش میکنم پروانه های درونم پر میکشند همان جا ؛
به قلب آسمان


هر کدام به نوعی مینوازد
قطره ای چکه میکند
یکی میزند به پنجره 
بوی خاک برمیخیزد از خواب 
بوی خاک با آوای قطره ها برمی خیزد
آسمان و زمین همدیگر را به آغوش میکشند انگار...
آنجاست که دل من ، برایت تنگ میشود دوست دارم همین جا باشی به آغوش بگیرمت...

اشک های ابر مرا غرق میکند
انگار ندای تو در کل شهر میپیچد 
غرق میکند مرا مثل آفتاب قشنگی که میزند از پشت پنجره به تمام نیمکت ها و تنها یک صندلی پر است 


مثل شناور شدن در دریایی که هیچ کس نیست ؛ 
تنها منم و تو ؛ 
و تو هم چه صمیمانه یکی شدی با من...


دوباره رعد و برق می آید ؛ 
دوباره می بارد ؛
دوباره بوی خاک می رسد
صفحه ها را ورق میزنم ؛ آنجایی که می خواند:
زیر باران باید رفت...
و من به این سادگی همه چیز را از یاد می برم...


چشمانم را میبندم و حسش میکنم ؛
انگار صدای تپش قلب یکی همین نزدیکیست...


همین باران ، 
پشت هر قطره اش، هزاران حرف...
آرامش عجیبی دارد
انگار نه تنها گل ها را بیدار میکند بلکه روح تنهایم را امید میبخشد
و از یاد می برم آدم ها را با حرف هایشان...
آنوقت
هیچ کس به اندازه تو برایم مهم نمیشود
چقدر این باران را دوست دارم...
چقدر پر آرامشی تو...

پاییز

۲۵۲ بازديد

موقعی که خورشید طلوع می کند ؛ یا می خوابم و رویاهایم را تماشا می کنم ، یا بیدار می شوم و بدنبال رویاهایم میروم...
اما امروز خورشید را ندیدم؛ ندای روحم باز نوازشم می کند و زمزمه وار می گوید: پاییز است ؛ خورشید هم دلش می گیرد حتی اگر بارانی نباشد...
خورشید نبود ولی هوا روشن بود ؛ انگار هم حاضر و هم غایب بود...زمزمه های دلم با دیده هایم گره میخورد و تمام پنهان ها برایم آشکار میشوند؛حس می کنم یکی با من ، همه جا می آید.
قدم هایم را آرام بر میدارم تا آرام آرم دور شوم ؛ از خانه و خانواده ، از چهره ها و از خودم ، و می رفتم و میرفتم ، از صفحه ای به صفحه ای ، از شهری به شهری ، زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند.
نگاهم را به اطرافم دوختم ، امروز من از سایه ام هم دور شده ام . دوباره به آسمان زل زدم ، خورشید هنوز هم پشت ابرهاست...تماشا می کردم کسانی را که بدون چتر می رفتند ؛به غیر از من کسانی هم بودند که منتظر خورشید بودند.
دیگر به آخر خط رسیده بودم ، به دشتی پر از برگ های جامانده درخت . نشستم و گفتم : از چه دلتنگ شدی؟!
ناگهان صدای خوش آهنگی گفت : خواهان شبم اما ، ماه بودن خصلتم نیست...
نوری غم انگیز دشت را فرا گرفت . سایه ام را تماشا می کردم و می شنیدم ، صدایی که از ته دل می گفت و افسوس می خورد؛ انگار دشت چشم فرو می بست...
همیشه فکر می کردم ،هیچ کس به اندازه خورشید خوشبخت نیست...اما امروز دیده هایم چیز دیگری می گوید ؛ آری ، ماه ، آرزوی خورشید است و چه بد که این آرزو ناکام است. در دلم می خوانم: شاید خورشید هم آرزوی ماه باشد؟! 
خورشید انگار ندای دلم را شنیده بود ؛ چون با خیال آسوده غروب می کرد‌؛ مثل کودکی که سیر می خوابد...
با لبخند تلخی گفتم: چرا آخر هر قصه باید رفت؟
آوای خورشید گفت: برگشتن به جایگاهی که میخواهیم پایان قصه میشود...
پرسیدم: جایگاهی که میخواهیم؟
گفت: آری ، ما سرنوشتمان را ، خودمان می سازیم...
حالا میفهمم که چرا غروب خورشید غمگین است ؛ چون رویای بزرگ ناکام دارد، تنهاست و آغوشی ندارد.
آری پاییز ، کار خودش را کرد ...
شب بود ، کنار پنچره ایستاده بودم ؛ زمزمه وار گفتم: سلام ای ماه ! خورشید گفت اگر ماه را دیدی سلامم را برسان ؛ چون نه می تواند ماه را ببیند
و نه می تواند ماه باشد ، خوشبحالت که چقدر خورشید دوستت دارد.